محمد خزائلى
374
شرح بوستان ( فارسى )
كنون كرد بايد عمل را حساب ، * نه وقتى كه منشور ( 1 ) گردد كتاب كسى گرچه بد كرد ( 2 ) هم بد نكرد ، * كه پيش از قيامت غم خود بخورد گر آئينه ( 3 ) از آه گردد سياه ، * شود روشن آئينهء دل به آه بترس از گناهان خويش اين نفس ، * كه روز قيامت نترسى ز كس حكايت ( 17 ) [ غريب آمدم در سواد حبش . . . . ] غريب آمدم در سواد حبش ( 4 ) ، * دل از دهر ، فارغ سر از عيش ، خوش به ره بر يكى دكه ( 5 ) ديدم بلند ، * تنى چند مسكين بر او پاى بند بسيج سفر كردم اندر نفس * بيابان گرفتم چو مرغ از قفس يكى گفت : كاين بنديان شبروند * نصيحت نگيرند و حق نشنوند چو بر كس نيايد ز دستت ستم ، * ترا گر جهان شحنه ( 6 ) گيرد چه غم ؟ نياورده عامل غش اندر ميان ، * نينديشد از رفع ( 7 ) ديوانيان وگر عفتت را فريب است زير ، * زبان حسابت نگردد دلير نكونام را كس نگيرد اسير ، * بترس از خدا و مترس از امير چو خدمت پسنديده آرم به جاى ، * نينديشم از دشمن تيره راى اگر بنده كوشش كند بندهوار ، * عزيزش بدارد خداوندگار